|
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند...
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه ازاعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام
كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه... ؟
دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ...
دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ...
دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي ... مملو از عطر اميد ...
شبها كه بي حضور تو... خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم...
تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند...
و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد...
كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد...
مهربان ياور زندگي ام ...
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني ... اشكهايم را تقديم قلب درياييت
می کنم...
اما نه ... می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود...
پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم... از صميم قلبي كه به راهت باختم ... د پاورقی... سلام بانوی شهر دود... بانوی سکوت... بانوی تنهایی... تازه یافتمت وچه دیر...تو شکسته شدی در بی محبتی... در یکطرفه ها و گیسوانت را به دست باد دادی تا بگریزی از بانو بودنت...هیچ گاه نگفتم که چقدر دوست میدارمت ... فاصله من و تو بُعد مسافت نیست و نبود ...ریشه ها ما را به هم پیوند می دهد... ریشه هایی که می دانم دوستشان میداری و دور شدی از آنها... شاید شکستنت ... تهی بودنت ازهمین دوریست ... اخرین بار را به یاد داری...؟ ان چند صد روز پیش...؟ می خندیدی و چه اشکار بود برای من که به دروغ می خندی...!! ان روز بغض هایت را دیدم بغض هایی که گره کردی در گلو...دل شکسته ات را دیدم ... گیسوانه بریده ات را دیدم... لبخندی از من کنایه ای بود که هرگز نفهمیدی... بانو من مُرده ام خیلی پیشتر از ان که تو بمیری ... بانو... فراموشت کرده بودم در دود غلیظ شهر سیاهت که ناگهان... در شبگردی هایم نوشته هایت رایافتم...!! اعتراف می کنم که دوست داران تنهایند... ای کاش من پرنده ات می بودم تا با منقارم تکه تکه های قلب شکسته ات را جمع می کردم و میدیدی که چگونه دربادو طوفان زمستان به لانه می رساندمش ...نه برای خود بلکه برای بودن تو... نمی دانم روزی فرا خواهد رسید ...!آیا که پیغامی ازتو به من برسد حتی تبریک عیدی که سالهاست از من دریغ کردی ...!؟ بدان من روز تولدت رابه یاد دارم و ان روز شوم را که ریشه من وتو در آن سوخت ...روزسقوط ... نمی دانم چه بکنم... ؟این روزها درگیر بانوی عشق شدم که داستانش از افسانه ها گذشته و خوب میدانم که پایانی غم انگیز دارد این عشق ...بانوی دیگری در شهر سیاه دود همچون تو تنها والبته هزاران بار شکسته تر... دیگرحتی باورم ندارد هر چند که صادقانه دوست میدارمش... در این میان تنها نوشته های تو کم بود تا به یاد اورم ریشه هایم را و تو را... فرشته زندگیم،کودکیم... سرنوشت هم آشی برایم پخته که همگان می گویند "خوش است"و من در هزار راهی چه کنم ها گرفتارم...... ولی با زبانی ساده میگویم..... + نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386 12:46 توسط احسان |
|