|
وروی هر قلبی حتی سنگ ترین آنها آرام و گرم نوشت: دوستت دارم.... می توان کینه ها را کنار گذاشت و زمزمه کرد: ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند می توان کنار پنجره منتظر پرنده ها ماند... و دستها را با بالهایشان متبرک ساخت... می توان بدی ها و خطاهای ریز و درشت را بخشید... و گره از ابروان گشود و شعر آشتی و لبخند را سرود... می توان عشق ورزید و دوست داشت و مهربان بود... و آنقدر آیینه شد تا خورشید رو به روی ما بایستد و زلف های خود را شانه کند... می توان از تنهایی گریخت و به میان مردم آمد... و از عطر مهربانی شان سرشار شد... می توان واژه های عاشقانه را از دفتر های خاک خورده بیرون آورد... و به دوست تقدیم کرد... می توان بزرگ بود آنقدر بزرگ که سر بر آسمان سایید... و با فرشته ها همسایه شد............ می توان تغییر کردو از این پهلو به آن پهلو غلتید... و از کبودی و تاریکی به وضوح و روشنی رسید... درست مثل ابر های اخمو و تیره... که ناگهان تمام دلتنگی خود را بر دشت می بارند.......... یه پاورقی کوچولو... عشق درياست... مشكل دريا نيست... مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو...از دريا آرومتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم برا رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست...همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره... يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي...
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386 12:13 توسط احسان |
|