|
آیا شده تو یه شب برفی زمستونی بیرون از خونه سردت بشه .....جایی رو برا رفتن نداشته باشی و تا مغز استخونت از سرما بسوزه و تو خیره شی به یه خونه کوچیک سرنبش یه کوچه باریک که توش چراغی میسوزه و گرمایی داره....با خودت میگی هر قدر محقر و ساده اما چقدر الان نایابه ......آیا شده چند روزی باشه که چیزی نخورده باشی و تو کوچه گرسنه و بی رمق قدم بزنی و از پنجره بازآشپزخونه یه خونه بوی یه غذای ساده خونگی به مشامت برسه و تو آرزوی اونو بکنی...........گرچه چیز قابلی نباشه....آیا شده... آیا؟! ........هزاران چیز که نداشتیم و آرزوش رو کردیم .........اما چیزیه که هیچگاه نداشتیم و هیچ کس نداشته و نخواهد داشت و اون خوشبختیه.... چه کسیو میشناسی که خوشبختی رو تنها برا یه لحظه حس کرده باشه و بتونه اونو توصیف کنه...چه کسی رو میشناسی که تو اوج داشته ها چیز دیگری رو نخواد و چه کسی رو میشناسی که وقتی به اون محبتی کنیم از مهر و محبت ما از ته دلش سیر شه و دیگه مهر و محبت کسی رو نخواد .........نمیدونم اما حس میکنم کسی هست که محبتم رو پس میزنه...دوست نداره دوستش داشته باشم.........نمیخواد نگرانش باشم...نمیخواد شب ها با رویاش باشم ...نمیخواد هواش باشم..وقتی دلم میگیره گریه هام بارونی بشه بر غبار گناهان قلبش .....اون نمی خواد.....شاید اون اینقدر خوشبخته که تموم عالم دوستش دارن.... شایداون اینقدر قلبش صاف و بی غباره که نیازی به اشکهای من نداره.... شاید اون اینقدر قدرتمنده که نیازی به نگاه دعا گو من به هنگام بدرقه ش نداره ........روزی برام نامه نوشت و گفت دل از خیلی روزا با کسی نیست ...... ولی اون هنوز هرزگی گل ها رو نداره که هر دستی اونو پرپر کنه... اون هنوز یادش رو تو خاطر من به امانت گذاشته و من اونو به دست هرزه فراموشی نمیسپارم............ + نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 0:33 توسط احسان |
|