|
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما... نه جوهر داشتم نه کاغذ نه حرفی واسه نوشتن حتی همه ی بغضمو جمع کردم و یه گوشه ی دلم قایم کردمش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم خیلی حرص می خورم که چرا اون روزا دست نوشته هامو پاره کردم اما... می خوام بازم بنویسم از قلبای تهی از تموم نا مهربونیا واز گذشته هایی که همه به باد سپردنش دلم می خواد از عشق بنویسم ازهیچکس صدای زوزه ی بادو می شنوم صدای پر شدن نفسها از خاکستر، دوباره می نویسم از کوزه گری که گلش خشک شد از نقاشی که رنگش تموم شد ازباغبونه تو اون کویر برهوت از تو...که اومدی ، ولی بازم رفتی من اومدم حرف بزنم و اونو حتما میگم حتی اگه لحظه ی شیرین مرگ سراغمو بگیره آینده اونو می گه چونکه اصلا راز دار خوبی نیست من اومدم که با نور عشق زندگی کنم من اینجام دارم زندگی می کنم هیشکی نمی تونه از زندگیم تبعیدم کنه حتی اگه چشامم ببندن من به نجوای عشق گوش می دم اگه گوش نداشته باشم من شادیو تو نوازش یه نسیم کو چولو می بینم اگه هوا رو ازم دریغ کنن من با روحم زندگی می کنم من اومدم تا با همه باشم ، بین همه آدما آخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزهایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده... پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم،حتی ازرنگ زرد تا دیگه برگهای پائیزی غصشون نگیره.......
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 1:2 توسط احسان |
|