|
ثانیه ها پشت سر هم میگذرن ... حتی زودتر از اینکه تو بخوای بشمریشون ... منم نگاشون می کنم ... فقط نگاشون می کنم ... حتی نمی تونم لمسشون کنم ... دلم برای خودم می سوزه ... شاید قبل از این یه رویای ساده میتونست منو به سمت جلو بکشه ولی .... ولی .... رویاهایم هم سوخت ... خاکسترش رو با سوز و گداز و آه جمع کردم و ریختم توی لجن دونی وجودیم ... شاید که روزی از آن بارور شوم و نوزادی شاید ... چه فرقی می کنه که تو بدونی من تو یه روز بارونی و خیس چقدر می تونستم گریه کنم و حتی تو نفهمی که من گریه کردم . چه فرق می کنه که تو بدونی من می تونم چندتا زخم عمیق و پر چرک روی دستم داشته باشم . چه فرق می کنه ... سوختم ... مهربونم ... سوختم... پاورقی... رهایم کن.. نگو نمی دانی رمز شب را... که باور نمی کنم.... دروغ لرزان تنت را.... چشمانت به من خیره می شوند... می دانم پنهان می کنی... حرفت را.... در حنجره ی تنهایت.... لبانت ترنمی داشت.... طعم بهار می داد... اما حال،.... کسی فردا می دهد... + نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 19:57 توسط احسان |
|