تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღ پرستوی مهاجر ღ.•**•.ღ

ღ.•*♥*•.ღ پرستوی مهاجر ღ.•**•.ღ

 

بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده...

از کنار پنجره های بسته  که می گذری ،  تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی .

 نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه

 از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم .

 امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم

و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم

تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...

بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...

تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...

من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...

ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...

دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...

دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...

مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز

که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 1:19 توسط احسان |


امشب دلم گرفته. يك بغض تلخي تو گلومه كه راه نفسم رو بسته....   

 حس غريبي دارم...

 حس دلتنگي لحظه غروب....

 تا حالا شده كنار دريا باشي و به غروب خورشيد نگاه كني...

 در حالي كه غم سنگيني توي دلت خونه كرده باشه....

 و نتونه مانع گريه هات بشي...؟

 احساس دلتنگي يك غروب ابري و پاييزي رو دارم...

 حس عجيبي دارم....

 احساس يك شاپرك كه تو تار عنكبوت گرفتار شده....

 احساس يك پرنده كه بالش زخميه و نمي تونه پرواز كنه...

 احساس يك پرستو كه از آشيونش دور مونده...

 دلم عجيب گرفته....

 دلم مي خواد فرياد بزنم...

 اين قدر بلند كه تا اون بالا بالاها هم بره و خدا هم بشنوه...

 شايد چاره كنه.. شايد يك نگاه به دل زخمي من هم بندازه...

 دلم مي خواد فرياد بزنم...

. دلم مي خواد گريه كنم. ...

دلم خيلي گرفته...

 خيلي.....

خیلی دوست دارم.........ولی کاش میشد بهت بگم........

دوست دارم... 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 17:3 توسط احسان |


خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما...

نه جوهر داشتم نه کاغذ نه حرفی واسه نوشتن حتی همه ی بغضمو جمع کردم و یه گوشه ی دلم قایم کردمش

تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم خیلی حرص می خورم

که چرا اون روزا دست نوشته هامو پاره کردم اما...

می خوام بازم بنویسم از قلبای تهی از تموم نا مهربونیا واز گذشته هایی که همه به باد سپردنش دلم می خواد از عشق بنویسم ازهیچکس

صدای زوزه ی بادو می شنوم

صدای پر شدن نفسها از خاکستر، دوباره می نویسم

از کوزه گری که گلش خشک شد از نقاشی که رنگش تموم شد ازباغبونه تو اون کویر برهوت از تو...که اومدی ، ولی بازم رفتی

من اومدم حرف بزنم و اونو حتما میگم حتی اگه لحظه ی شیرین مرگ سراغمو بگیره آینده اونو می گه چونکه اصلا راز دار خوبی نیست

من اومدم که با نور عشق زندگی کنم

من اینجام دارم زندگی می کنم هیشکی نمی تونه از زندگیم تبعیدم کنه

حتی اگه چشامم ببندن من به نجوای عشق گوش می دم اگه گوش نداشته باشم

من شادیو تو نوازش یه نسیم کو چولو می بینم

اگه هوا رو ازم دریغ کنن من با روحم زندگی می کنم  من اومدم تا با همه باشم ، بین همه آدما

آخه روزایی میان که همه چی عوض میشه

روزهایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده...

پس من برمیگردم

برمیگردم ، بنویسم،حتی ازرنگ زرد تا دیگه برگهای پائیزی

غصشون نگیره.......

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 1:2 توسط احسان |


از کجا شروع کنم ؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد

از کجا شروع کنم ؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند
با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند

و او آنجاست.....................

                                         

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 21:55 توسط احسان |


دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان, بساطش راپهن کرده بود؛ فریب می فروخت .

مردم دورش جمع شده بودند, هیاهو می کردندوهول می زدندو بیشتر می خواستند

. توی بساطش همه چیز بود: غرور, حرص, دروغ وخیانت, جاه طلبی وقدرت

 .هر کسی چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

.وبعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را.

                               شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد.

حالم را به هم می زد,دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم .


انگار ذهنم را خواند , موذیانه خندیدو گفت :من کاری با کسی ندارم,

 فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا می کنم

,نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد,

می بینی ادمها خودشان دوره من جمع شده اند .


جوابش را ندادم . انوقت سرش را نزدیک اورد و گفت : البته تو با اینها فرق میکنی

 تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان ادم رانجات می دهد .

 انها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند .

از شیطان بدم می امد اما حرفهایش شیرین بود .

گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای افتادکه لا به لای چیز های دیگر بود.

 دور از چشم شیطان ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

 با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از

                                            شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

                                          به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.

توی ان اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از

دستم افتادو غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم , نبود .

 فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.


تمام راه دویدم, تمام راه لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه نامردش را بگیرم,

عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم . شیطان اما نبود

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 6:49 توسط احسان |


 
غنچه از خواب بیدار شده گلی زیبا و دوست داشتنی ست

خار به گل خندید وسلام گفت

و جوابی نشنید

خار رنجیده خاطر شد و هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت و گل زیباتر از همیشه خودنمایی می کرد

دست بی رحمی آمد تا گل را بچیند

گل سراسیمه و وحشت زده می گریست

ونمی دانست که چه باید بکند

خار که متوجه شده بود با همه ی توان در آن دست خلید

وگل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت :سلام

سلامی که سرشار از عشق و ارادت بود

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386 11:0 توسط احسان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

با سلام به همه ی دوستهای گلم
اسم من احسان و17 سالمه
امیدوارم مطالب این وبلاگ براتون مفید باشه
لطفا با نظرات خودتون منو در تکمیل این وبلاگ یاری کنید
___________________________


شما هم میتونید ثبت نام کنید توی رویاهای بچه گانه من

امروز مرور میکنم بچه گانه های ذهن تو را

من دارم بچه گول میزنم و خودم را که چند سال کوچکترم

نمیخواهی در هزار ضلع نگاهم عکس یادگاری باشی؟

کودکانه هایت را ثبت نام کن با معدل ۲۰

امشب۱۰۰۰ صفحه بنویس بابا آب داد

جای آن سالها که دیگر بابا آب نمیدهد

جای کبری تصمیم بگیر

تمام رویاهایم خیس شد

وقتی آن مرد در باران آمد

حسنک ما گرسنه ایم

نقطه سر خط. .....


صفحه نخست
پست الکترونیک


بغض های کوچولو

عكس
==( Online ~ Music ~ Store )==
موزیک
دانلود.عکس.لینک و ...
faeze...love me
آهنگهای سایر سایتها/در خواستی/کد آهنگ
هزارو .......
تنهاترین تنهای عالم
روانشناسي روز
آرشیو پیوندهای روزانه


خاطرات تنهایی ام

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386



بغض های آسمونی

ღ.•*♥*•.ღبی همتاترینه بی همتایان. فاطمه جونღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•آواي دل من پريسا خانمღ.•*♥*•`
ღ.•*♥*•.ღلبریز از یاسღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღخلوت دلღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღناله هاي شبانهღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღدانشجويان دانشگاه كاپيي كيفღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღدیوانو مست آقا سجادღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღبغض بارانღ.•*♥*•.ღ
[]𺰘¨˜°ºðدختري از شهر سكوت𺰘¨˜°ºð[]
ღ.•*♥*•.ღضد بازی با پسراღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ...میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد ...ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღیه نمه رو کم کنی!!!ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ عاشق کوچک ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღدختر ته تغاریღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღفرشته آبی... ندا خانمღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღیه دختره دردونه لادن ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღتنهاترین تنهای عالم ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღضد ضد دختر ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ نم نم بارون ღ.•*♥*•.ღ -درساجون
ღ.•*♥*•.ღتنهاترين تنهايانღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.love-sara jonღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•كلبه ي آزادي فاطيماღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•.شهر جاواღ.•*♥*•.
ღ.•*♥*•زخم عشقღ.•*♥*•
ღ.•*♥*• عاشقانه الناز خانمღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•گندم زار دل من شيما خانمღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•کلبه ی تنهایی نرگس خانمღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•عاشق تنهاღ.•*♥*• ارین
ღ.•*♥*•پرستوی افق ღ.•*♥*•
ღ.•*♥*• بگو به ان که دل از بار غم گران داردღ.•*♥*•
ღ.•*♥*• سراب عشقღ.•*♥*•سارا خانم
ღ.•*♥*•حرف دل -ليلي ღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•آمار وبلاگتان را 99 برابر کنیدღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•نهال حیرتღ.•*♥*•داش سامي گل..
ღ.•*♥*•...یه شادی غیره منتظره... ღ.•*♥*•سارا خانم
ღ.•*♥*•میخواهم با تو باشم تا ابد ღ.•*♥*•
ღ.•*♥*• همه چیز درباره محسن چاوشیღ.•*♥*•
ღ.•*♥*•میخواهم با تو باشم تا ابد ღ.•*♥*•


    تعداد بازديدها:

JavaScript Codes >