|
بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده... از کنار پنجره های بسته که می گذری ، تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ. امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی... بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه... تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن... من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم. مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم... ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد... دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم... دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم... مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست. تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست... + نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 1:19 توسط احسان |
امشب دلم گرفته. يك بغض تلخي تو گلومه كه راه نفسم رو بسته.... حس غريبي دارم... حس دلتنگي لحظه غروب.... تا حالا شده كنار دريا باشي و به غروب خورشيد نگاه كني... در حالي كه غم سنگيني توي دلت خونه كرده باشه.... و نتونه مانع گريه هات بشي...؟ احساس دلتنگي يك غروب ابري و پاييزي رو دارم... حس عجيبي دارم.... احساس يك شاپرك كه تو تار عنكبوت گرفتار شده.... احساس يك پرنده كه بالش زخميه و نمي تونه پرواز كنه... احساس يك پرستو كه از آشيونش دور مونده... دلم عجيب گرفته.... دلم مي خواد فرياد بزنم... اين قدر بلند كه تا اون بالا بالاها هم بره و خدا هم بشنوه... شايد چاره كنه.. شايد يك نگاه به دل زخمي من هم بندازه... دلم مي خواد فرياد بزنم... . دلم مي خواد گريه كنم. ... دلم خيلي گرفته... خيلي..... خیلی دوست دارم.........ولی کاش میشد بهت بگم........ + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 17:3 توسط احسان |
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما... نه جوهر داشتم نه کاغذ نه حرفی واسه نوشتن حتی همه ی بغضمو جمع کردم و یه گوشه ی دلم قایم کردمش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم خیلی حرص می خورم که چرا اون روزا دست نوشته هامو پاره کردم اما... می خوام بازم بنویسم از قلبای تهی از تموم نا مهربونیا واز گذشته هایی که همه به باد سپردنش دلم می خواد از عشق بنویسم ازهیچکس صدای زوزه ی بادو می شنوم صدای پر شدن نفسها از خاکستر، دوباره می نویسم از کوزه گری که گلش خشک شد از نقاشی که رنگش تموم شد ازباغبونه تو اون کویر برهوت از تو...که اومدی ، ولی بازم رفتی من اومدم حرف بزنم و اونو حتما میگم حتی اگه لحظه ی شیرین مرگ سراغمو بگیره آینده اونو می گه چونکه اصلا راز دار خوبی نیست من اومدم که با نور عشق زندگی کنم من اینجام دارم زندگی می کنم هیشکی نمی تونه از زندگیم تبعیدم کنه حتی اگه چشامم ببندن من به نجوای عشق گوش می دم اگه گوش نداشته باشم من شادیو تو نوازش یه نسیم کو چولو می بینم اگه هوا رو ازم دریغ کنن من با روحم زندگی می کنم من اومدم تا با همه باشم ، بین همه آدما آخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزهایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده... پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم،حتی ازرنگ زرد تا دیگه برگهای پائیزی غصشون نگیره.......
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 1:2 توسط احسان |
از کجا شروع کنم ؟ + نوشته شده در جمعه 25 آبان1386 21:55 توسط احسان |
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان, بساطش راپهن کرده بود؛ فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند, هیاهو می کردندوهول می زدندو بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود: غرور, حرص, دروغ وخیانت, جاه طلبی وقدرت .هر کسی چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند .وبعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را. شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد. حالم را به هم می زد,دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا می کنم ,نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد, می بینی ادمها خودشان دوره من جمع شده اند . تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان ادم رانجات می دهد . انها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند . گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای افتادکه لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. توی ان اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتادو غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. می خواستم یقه نامردش را بگیرم, عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم . شیطان اما نبود + نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 6:49 توسط احسان |
خار به گل خندید وسلام گفت و جوابی نشنید خار رنجیده خاطر شد و هیچ نگفت ساعتی چند گذشت و گل زیباتر از همیشه خودنمایی می کرد دست بی رحمی آمد تا گل را بچیند گل سراسیمه و وحشت زده می گریست ونمی دانست که چه باید بکند خار که متوجه شده بود با همه ی توان در آن دست خلید وگل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت :سلام سلامی که سرشار از عشق و ارادت بود + نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386 11:0 توسط احسان |
|