|
بهت نمی گم دوسِت دارم ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 21:59 توسط احسان |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 21:58 توسط احسان |
دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اند دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی دست خودم نیست ... + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 21:54 توسط احسان |
خسته ام از حرفهای این مردم ، از حرفهای پوچ و بیهوده ای که قلب و عشق مرا نشانه رفته اند ، از من چه می خواهند ، چرا رهایم نمی کنند. اما من می دانم ، آنها عشق مرا می خواهند، عشقی که با هزاران امید و آرزو و با سختی تمام بدست آورده ام ، عشقی که تا سحرگاهان با چشمان ترم از خدا می خواستم به من هدیه دهد. گر چه می دانستم برای این عشق خیلی کمم اما... کمرم جای جای خنجرهایی است که از پشت خورده ام ، خنجرهای زهرآلودی که فقط برای گرفتن عشقم بر کمرم فرود می آیند و هنوز زخم آخرین خنجر التیام نیافته، ضربه دیگری وارد می شود خسته ام ، اما با همین خستگی تا آخر این راه می روم ، چون که یار باوفایم مرا رها نمی کند! + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 21:46 توسط احسان |
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست هزار عرصه برای پریدنم تنگ است اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را دلی كه با تپش عشق او هماهنگ است هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید چگونه راه بجوید که روبه رو سنگ است مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 21:45 توسط احسان |
رفتی ونفهمیدی که من بی تو میمیرم تو من را گذاشتی رفتی نمی دونستی که تنهام توی تنهاییم نشستم گریه کردم توی شبهام بگو آخه من چه گناهی کرده ام که باید این جور بسوزم تا دم لحظه ی مردن شعر تنهایی بخونم + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 10:41 توسط احسان |
گفتم غم تو دارم ، گفتا چشت درآيد ! گفتم كه ماه من شو ، گفتا دلم نخواهد ! گفتم خوشا هوايی كز باد صبح خيزد ، گفتا هواي گرميست . اَه اَه . عرق درآمد ! گفتم دل رحيمت كی عزم صلح دارد ، گفتا برو به سويی . تا گلّ نی درآيد ! گفتم زمان عشرت ، ديدی كه چون سرآمد ؟ گفتا كه ای وای ديرشد ، داد مامان درآمد ! .... در زیر یک شعر از استاد سهراب سپهری گذاشتم که ارادت خاصی نسبت به ایشان دارم البته ایشان هم تا وقتی که در این عالم بودند و هنوز به دیار باقی کوچ نکرده بودند بدجور نسبت به بنده ارادت داشتند ! دیگه شرمنده سهراب جان... مجبورم شدم واسه بهتر شدن شعرت یه دستی توش ببرم... اهل حمامم پوستم مهتابیست لُنگ می اندازد حرفه ام دلاكيست ای نهان در پس در سهراب سپهری با تلخیص...احسان + نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386 0:58 توسط احسان |
تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شار است ... دیگر امیدی نیست به آنان که فکر می کردیم می دانند آسمان آبیست ... + نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 19:44 توسط احسان |
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 16:36 توسط احسان |
و من بی گناه تنها ماندم و او دفتر خاطراتش را که پر بود از خاطرات خوب روزهای با هم بودن بست و پر کشید و رفت به سوی جمع آوری خطرات جدید با ... اما من ماندم و هنوز نبستم دفتر خاطرات روزهای دیرینم را و نخواهم بست تا زنده ام و به یاد او دفتر خاطراتم را عشق آبی نامیدم تو.......... نشکن دلمو بخدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز + نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 13:32 توسط احسان |
اين مي تواند احساس خيلي از شماها باشد: خسته شده ايد. احساس مي كنيد كه هر كاري كه لازم است را براي به دست آوردن زني بااصالت با ويژگي هاي ممتاز انجام مي دهيد اما خانم ها به شما جواب نمي دهند. تصور شما اين است كه خانم ها معمولاً دنبال مردي كامل هستند كه در واقعيت وجود خارجي ندارد. + نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 13:27 توسط احسان |
من / عشق پاك يعني سرزمين لحظه يعني بيداد عشق من باختن عشق جان يعني زندگي ليلي و قمار مجنون در ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق / من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني + نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 21:1 توسط احسان |
|